حقوق بشر
بهمن ۱۳, ۱۳۸۸ at ۱۳:۲۵ , by فخار

امروز قاضی گفته اورا وطن فروش است
دیروز گرچه می گفت اصلا وطن ندارد
قانون کتاب قاضیست، قاضی بنام قانون
قانون قاضی اما جز قدغن ندارد
از الطفات جلاد جانش نگشته آزاد
یک جای سالم اما برروی تن ندارد
گفته حقوقدانی اورا حقوق بسیار
حقی ولی برای حق داشتن ندارد
جلاد اگر که حق او را زدن ندارد
او هم حق آنکه گوید نزن ندارد!
هرگز کسی ندارد حق نشاندن او
او همچنین حق برخاستن ندارد
حق حضور دارد نزد خبرنگاران
حقی برای آنکه گوید سخن ندارد
حقش بود ببینید رخسار دادیاران
حق دفاع از خویش در انجمن ندارد
در پای چوبه دار حق کلام دارد
گوش سمیع اما جز خویشتن ندارد
حقست گرکه یعقوب ماند به انتظارش
اما یوسف او که پیرهن ندارد
یعقوب پیر بو کن زین پس یوسفت را
هر جا جنازه ای را دیدی کفن ندارد
Category اشعار ایمان فخار / Tags: Tags: اعدام, جلاد, حقوقبشر, قاضی, متهم, /
Social Networks :
You can follow any responses to this entry through the
RSS 2.0












by خاکستر
On بهمن ۱۶, ۱۳۸۸ at ۰۴:۰۴
سلام دوست عزیزم
واقعا خوشحال شدم که وبلاگ شما آشنا شدم…ممنون که سر زدی…
شعرات عالیه…
کلی استفاده کردیم…
با بچه ها جنبش نشستیم و همه رو خوندیم و با اجازت واسه همدیگه فرستادیم…
دست مریزاد…
دمت گرم…
هر وقت شعر گفتی بیا خبرم کن…
به امید ازادی سبز…
by ziya
On بهمن ۱۶, ۱۳۸۸ at ۱۱:۰۷
با سلام و سپاس از بازدید شما و نوشته زیبایی که درج کردید.
…………………………………………………………..
وقتی که بچه ها مون
کت مونو میپوشه
کفشا مونو میپوشه
مثل بزرگا راه میره
همه خنده ش میگیره
اونم خنده ش میگیره.
وقتی یکی رو چهره ش
خط و خالای گلی و زرد و سفید میذاره
با یه کلاه شیپوری
رو سرش
ادا و شکلک میاره
همه خنده ش میگیره
اونم خنده ش میگیره.
وقتی می بینیم که یکی
ساده دل و بی سواد
روزنامه و کتابو بر عکس میگیره تو دستاش
ادای عالما رو در میاره
همه خنده ش میگیره
اونم خنده ش میگیره.
اما اگه به فرعون
یا به شاه
و هر کسی مثل اون
بگین که از تخت سرخ
پایین بیاد
یه جا بشینیم زمین
داد میزنه
جلادو زود میخونه
که زندگی و مرگ
بدست منه
یکی رو گردن میزنه
یکی رو هم می بخشه
همه گریه ش میگیره
اون وقته که
اونم خنده ش میگیره.
اگه به آدمایی
که همۀ هستی رو
تو کتابی مینویسن
با کبرو فخرو نخوت
تو دستشون میگیرن
بگین که زندگی و هستی خیلی
بزرگتر و قشنگتر از این چیزاست
بعضیاشون
کتابای دیگه ای رو
وعده میدن بنویسن
وقتی که علم بشر
بیشتر و بیشتر میشه
بعضیا هم قیاسایی میسازن
صغرا و کبرا رو می چینن رو هم
پله پله میرن تا عرش خدا
از اون جاها فتواهایی میارن
حکم خودو حکم خدا میخونن.
اگه به این رمالا
بگین کتاب آفرینشو
خود خدا نوشته
رو برگا
رو سنگا
روی دلا نوشته
آسمون وریسمونو بهم نبافین
خودتونو جای خدا نذارین
چنون چماق تکفیر
توی سرت میکوبن
که زیر پای جلاد
میافتی و خونت مباح و جاری خاک میشه
اونوقته که
همه گریه ش میگیره
اونم خنده ش میگیره.
کی میشه که
اشکامونو پاک کنیم
بازم همه بخندیم؟
by بهار(آتش سرد)
On بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ at ۰۱:۰۸
خیلی لذت بردم
با همون نظری که توو سایت دادم
با شعر دلخوشی پوچ همراهیت می کنم
بازم بهم سر بزن
درود هموطن سبز من
by شیرین
On بهمن ۱۸, ۱۳۸۸ at ۱۱:۰۸
سلام
ممنونم که به من سر زدید!
این شعر رو خودتون گفتید؟
به امید ازادی
by امین فخار
On بهمن ۱۸, ۱۳۸۸ at ۱۵:۰۶
با اجازه