زور جلاد
بهمن ۳, ۱۳۸۸ at ۱۶:۲۴ , by فخار
عشق است، جمال شاه مردان، عشق است
آنکس که نشد خم به زر و زور و ستم
آزاده فتاد گر به زندان عشق است
در کارگهی که نام دنیاست بر او
ما کارگریم و کارگردان عشق است
در دست ستم چو تیر و تیغ است امروز
زخمی شدن گرده مردان، عشق است
زنجیر به دست بسته یا سر ببرند
یا پتک زمان شکست دندان، عشق است
بس دوره گذشت و دور نامرد رسید
چون چرخ زند، دوره گردان، عشق است
چون نور زند سپیده بر دامن شب
خورشید و هوای بامدادان، عشق است
کورش بنماید چو عزم ایران
با لشگری از نکو نهادان، عشق است
آرش برسد تیروکمان را عشق است
کاوه چو نهد پای به میدان، عشق است
آندم که گریزند ز گرز رستم
دیوان سیاه تیزدندان، عشق است
شلاق کلفت زورمندان، هیچ است
فریاد بلند دردمندان، عشق است
زان ضربه که جلاد به جان آمیزد
آهی که گذر کرده ز زندان عشق است
جلاد، بزن، زور تو جایی نرسد
چون آه رسد به گوش یزدان، عشق است
Category اشعار کاربران انجمن ادبی شفیقی / Tags: /
Social Networks :
You can follow any responses to this entry through the
RSS 2.0












No Responses to “ زور جلاد ”